بررسی فلسفه زیبایی شناسی 40 صفحه + doc

زیبایی را نمی توانیم تعریف كنیم، به ناچار بایستی سخن آناتول فرانس را بپذیریم كه «ما هرگز به درستی نخواهیم دانست كه چرا یك شی زیباست»1اما این مطلب مانع نگردیه كه صاحبنظران و هنرمندان به تعریف زیبایی نپردازند اگر از معنای لغوی آن شروع كنیم « زیبا، از زیب (فاعلی وصفت مشبه) زیبنده، به معنی نیكو و خوب است كه نقیص زشت و بد باشد جمیل و صاحب جمال و خوشنما

فرمت فایل: doc

تعداد صفحات: 40

حجم فایل: 26 کیلو بایت

قسمتی از محتوای فایل و توضیحات:

زیبایی

زیبایی را نمی توانیم تعریف كنیم، به ناچار بایستی سخن آناتول فرانس را بپذیریم كه: «ما هرگز به درستی نخواهیم دانست كه چرا یك شی زیباست»[1]اما این مطلب مانع نگردیه كه صاحبنظران و هنرمندان به تعریف زیبایی نپردازند. اگر از معنای لغوی آن شروع كنیم: « زیبا، از زیب+ (فاعلی وصفت مشبه)= زیبنده، به معنی نیكو و خوب است كه نقیص زشت و بد باشد. جمیل و صاحب جمال و خوشنما و آراسته و شایسته (ناظم الطباء) هر چیز خوب و با ملاحت بود و نیكو و آراسته باشد (شرفنامه منیری) نیكو، جمیل، قشنگ، خوشگل، مقابل زشت، بد گل ( از فرهنگ فارسی) جمیل، حسن ، خوب مقابل زشت، نیكو و سیم، خوبروی، قشنگ، خوشگل، درخور، لایق، سزاوار، برازندده، برازا، زیبنده و ازدر»[2] می باشد.

در فرهنگ بشری ابتدا در یونان باستان به تعریف زیبایی پرداخته شده، البته آنها دربارة زیبای محض و خود زیبایی كمتر سخن گفته اند، بلكه بیشتر در مورد زیبایی هنری اظهار نظر كرده اند. در یونان باستان دو نوع زیبایی را تحلیل كرده اند، یكی زیبایی هنری و دیگری زیبایی معنوی و اخلاقی كه همان خیر اخلاقی را در بر می گرفته است. لذا در مجموع می توان گفت، اندیشمندان یونانی از سقراط و افلاطون و ارسطو، زیبایی را با خبر مساوی دانسته اند.سقراط این خبر را در سود بخشی جستجو می كرده، افلاطون زیبایی اصیل را درعالم مثل و حقایق معقول پیدا نموده، و ارسطو دربارة زیبایی بیشتر بر عناصر هماهنگ، نظم و اندازة مناسب تاكید داشته است.

بزرگترین نظریه پرداز در شناخت و معرفی زیبایی شناسی، افلاطون ( 429 – 347 ق م) است. تقسیم زیبایی به محسوس و معقول از او آغاز می شود و از این نظرمكتب جمال نخستین گام های فكری خود را به او مدیون است. زیرا به زیبایی جسمانی اهمیت داده و آنرا مرتبه ابتدایی زیبایی دانسته كه وسیلة ارتقا به زیبایی معقول و مثالی می شود. یكی از نظریه پردازان می گوید:« می توان افلاطون را از بعضی جنبه ها پایه گذار زیبایی شناسی فلسفی دانست، زیرا او مفاهیمی را گسترش داد كه، اساس تأملات بعدی در زیبایی شناسی قرار گرفت»[3]

نزدیكترین اندیشه ای كه در تاریخ گذشته بشر سراغ داریم و بسیار به مكتب جمال نزدیك است، عقاید افلاطون دربارة زیبایی است « افلاطون می گوید كه روح آدمی در عالم مجردات و قبل از آنكه به جهان خاكی هبوط كند، حسن مطلق و حقیقت زیبایی را بی پرده دیده است و چون در این عالم به زیبایی صوری باز می خورد، زیبایی مطلق را به یاد می آورد. فریفتة جمال می شود و چون مرغ در دام افتاده، می خواهد كه آزاد شود و به سوی معشوق پرواز كند. این عشق همان شوق دیدار حق است، اما عشق مجازی چون زیبایی جسمانی ناپایدار است و تنها موجب بقای نوع است، و حال آنكه عشق حقیقی مایة ادراك اشراقی و دریافتن زندگی جاوید است و چون انسان به حق واصل شود و به مشاهدة جمال نایل آید و اتحاد عاقل و معقول [4] برایش حاصل شود به كمال دانش می رسد، چنین عشق سودایی است كه بر حكیمان عارض می گردد.»[5] همین مطلب نه تنها نخستین قدم در زیبایی شناسی فلسفی محسوب می گردد، بلكه گامی اساسی در نزدیكی به مكتب جمال است.

تعریف های زیبایی را می توان به دو دسته تقسیم نمود: دسته ای در تعریف زیبایی به شعری زیبا و یا جملاتی دل انگیز و خیال آفرین و گاهی آرمانی یا تجربی اكتفا كرده اند. اما دستة دوم بر مبنای فلسفه ای خاص به تعریفی منطقی از زیبایی پرداخته اند. نمونه های هر دو دسته فراوان است. از دستة نخست می توان به «بوالو» اشاره كرد كه گفت: هیچ زیبا نیست مگر حقیقت یادكارت كه عقیده داشت: زیبا آنستكه به چشك مطبوع آید. در كشور ما نیز می توان به تعریف علینقی وزیری اشاره كرد كه می نویسد: « زیبایی، هم آهنگی و شورانگیزی است، یعنی اتحاد و جوشش هم آهنگی با شور انگیزی، زیبایی ، كاملتر است، به نسبت اینكه حواس، عقل و دل متفقاً خوشنود شوند، و میان لذایذ مختلف آن جوشش محرم تری بوجود آورد.»[6]شو پنهاور ( متولد 1788 م) می گوید « تنها زیبایی است كه در ما اثر می كند»[7] اما نحوه دیگری از تعریف تحلیلی اینست كه « زیبایی عبارت است از جور آمدن و هم آهنگی اعضای متشكله هر كیفیت یا هر شی یا هر جسم، با داشتن سازش با پیرامون و ایجاد تأثیر جاذب و ستایش آور در انسان، در حالی كه یا نیروی موهبت و شهود ادبی آن را دریابدذ، یا لطافت ذوق آن را درك كند، یا باریكی فكر و عمق اندیشه و خلاصه عقل، صحت تناسبات و هم آهنگی وم شایستگی هدف را در شیء زیبا تشخیص دهد، یا وسعت تصور، و یا عادت، و یا غریزه جنسی، و یا عوامل ششگانة فوق، با هم آن را به زیبایی بشناسد»[8] افرادی هنر و و زیبایی را مساوی دانسته اند، هربرت رید با انتقاد می گوید: « هر آنچه زیباست هنر است، یا هنر كلا زیباست و هر آنچه زیبا نیست، و زشتی نفی هنر است. این یكی دانستن هنر و زیبایی اساس همة مشكلات ما را درك هنر تشكیل می دهد»[9] نمونه ای از این دسته تعریف ها كه با مكتب جمال نیز هماهنگی داشته باشد، نقل می شود:« جاناتان ادوار دز (1703 –1758 م) همانند كلریج كه تمایزی در قوة تخیل قائل بود، میان صورتهای اصلی و فرعی زیبایی فرق می گذارد. او « زیبایی اصلی» را چنین تعریف می كند: « خرسندی صمیمانة وجود نسبت به موجود» كه در الهیات، صفت خدای جمیل شناخته می شود. نه ساكن است نه مادی، بلكه زیبایی بخش است. تعالی و قیومیت خداوند، قدرت دوست داشتن اوست كه به صورت زیبایی، دریافت می شود، حلول او، نیز عبارت از حضور بدون واسطة او در هر چیزی است كه دارای هستی است. و زیبایی فرعی» یعنی تمامی صورتهای هماهنگی كه در طبیعت كشف شده و در اجتماع مورد نوازش قرار گرفته و توسط « حساسیت طبیعت» كه عامل ارتباطی آن عاطفه است. تمیز داده می شود»[10]

«توماس هابس می نویسد: «‌زیبایی هنری متضمن خیری آینده نگر است ( مبادی فلسفه) شفتسبری عقیده دارد: هر چیز زیبا حقیقت دار است ( نامه درباره ی شور و شوق) مونتسكیو در نامه های ایرانی،‌ زیبایی را با مناسبتی كه فایده ی بی واسطه و با واسطه دارد، توضیح می دهد. وقتی انسان از مشاهده ی یك شی لذت بی واسطه می برد، در او احساس خوبی پدید می آید، هر گاه نگرش یك موضوع فایده ی با واسطه به همراه داشته باشد، آن احساس زیبا شناختی است. هر در می گوید: هر آنچه زیباست مبتنی بر حقیقت است ( نامه هایی در پیشرفت انسانی) گوته معتقد است: زیبایی تجلی قانون های پوشیده طبیعت است.»[11]

این دسته از تعریف های زیبایی، بیشتر بیان كنندة احساسات، دریافت ها و تجربه های گوینده از زیبایی می باشد، و اگر تعریفی جامع از زیبایی ارائه نمی دهند، اما تا حدودی كه توانسته اند به مطلب نزدیك شده اند و جنبه های جالبی از آن را نمایان كرده اند كه در تاریخ اندیشه بشر سودمند،‌ ماندگار و كار آمد است. در پایان این بحث دربارة دسته اول از تعریف های زیبایی، بهتر است یك نمونه دیگر را از صاحبنظری ایرانی نقل كنیم كه می گوید: « گوئی زیبایی تابشی غیر مادی است كه بر صور خاكی پر تو افكن شده و چون نور مرموزی شور و هیجان و زندگی بخشی دارد. زیبایی ساختمان ذره ای ندارد و یكی از قشرهای كیفی هستی را تشكیل می دهد. صفت خیره كنندة دیگر زیبایی كه از می توان به خاصیت شكل انگیزی با شك پذیری تعبیر كرد، این است كه معشوق زیبا هزاران هزار شكل بخود می گیرد و از هر دریچه و روزن با ناز و خرام و جلوه ای نو دلربائی می كند و در هر كوچه و بر زن با نامی دیگر دامی دیگر می نهد. زیبا، خیر و حقیقت هر سه وجوه مختلف یك گوهرند.»[12]

دسته دوم از تعریف هایی كه درباره زیبایی موجود است،‌ تعریف های برخاسته از فلسفه ای خاص و دیدگاهی علمی و معرفت شناسانه است، كه از جایگاهی ویژه بیان گردیده و آن جایگاه باعث گردیده هستی را و از جمله زیبایی را به گونه ای خاص تحلیل نمایند. چنانكه در مطالعة تاریخ فلسفه مشاهده می شود كه مكتب های فلسفی و فلاسفة بزرگ را به دسته های جداگانه ای تقسیم كرده اند. بطور مثال شاید شاخه هایی اصلی آنرا، پندار گرایی( ایدئالیسم) در مقابل ماده گرایی ( ماتریالیسم) دانست. و یا عقل گرای ( رایسونالیسم) در مقابل حس گرایی یا تجربه گرایی ( آمپریسیم) را نام برد. این دیدگاههای زیر بنایی در فلسفه،‌ باعث گردیده كه از اساس و پایه بین مكتب های فلسفی اختلاف عقیده پیدا شود، از جمله دربارة شناخت و معرفی زیبایی.

از اینجاست كه مهمترین اختلاف در تعریف زیبایی پیدا شده است، زیرا اغلب پندار گرایان زیبایی را امری ذهنی و پنداری می دانند، در حالی كه ماده گرایان آنرا امری خارجی و عینی تحلیل می كنند. و چون از اساس نگاه آنها به هستی متفاوت بوده نتیجه گیری های آنها نیز تحت تأثیر همان دیدگاه تغییر كرده است. ایمانوئل كانت ( 1724 – 1804 م) به عنوان یك پندارگرا ( ایدئالیست)، زیبایی را ذهنی می داند و برای زیبایی مستقل از تصور ما هیچ نقشی و وجودی قائل نیست، یعنی زیبایی را نتیجة تصور ما و صفتی متعلق به ذهن و فكر و تصور ما می داند. در حالی كه انگلس به عنوان یك ماده گرا ( ماتریالیست)زیبایی را به عنوان جرئی عینی و ذاتی در طبیعت و جزئی ازعمل اجتماعی در انسان ارزیابی می كند. عقل گرایان، به زیبایی عقل اعتقاد دارند و بر آن تكیه می كنند، در حالی كه حس گرایان زیبایی حسی را احساس قرار می دهند. در نتیجه این اختلاف در ریشة این اختلاف در ریشه های تفكر فلسفی به تعریف های متفاوتی از زیبایی هم رسیده اند. البته عده ای نیز پیدا شده اند كه عقاید هر دو ظرف را به تنهایی كافی و جامع ندانسته و كوشش كرده اند موضعی میانه اتخاذ كنند مانند شیللر كه زیبایی را دو سویه می دانست. اما اغلب این افراد نیز با توجه به مبانی فلسفی خود و تطبیق این نظر با پایه های فكری خویش دچار مشكل شده اند، مگر بر اساس یك فلسفة استوار مانند حافظ شیرازی (فت 792 م) به عنوان یكی از نمایندگان مكتب جمال، كه به این دسته تعلق دارد و زیبایی را دو سویه تحلیل می كند و می گوید:

حسد چه میبری ای سست نظم بر حافظ قبول خاطر و لطف سخن خدا دادست[13]

در اینجا درك زیبایی را به دو عنصر وابسته دانسته است: 1- قبول خاطر (ذهنی) 2- لطف سخن ( عینی) یعنی قبول خاطر حالت یا استعداد حقیقی می باشد كه در مخاطب باید وجود داشته باشد تا به درك زیبایی نایل آید. این قدرت مربوط به جهان خارج و عینی نیست. اما لطف سخن وابسته به گوینده و چگونگی زیبایی عینی و خارجی آنست. پس از گفتة حافظ به این نتیجه می رسیم كه زیبایی دو طرف دارد: یكی جنبة ذهنی كه در فاعل شناساس است و اگر درك زیبا پسند نباشد، زیبایی عینی و خارجی هم پیدا و درك نمی شود. دوم جنبة عینی و خارجی كه مربوط به اثر و شی زیباست كه اگر در خارج از ذهن موضوعی زیبا وجود نداشته باشد. آن وقت آن عنصر ذهنی هم چیزی در اختیار ندارد تا به نام زیبایی آنرا درك كند.

برای درك بهتر این تفاوت، كافی است به مقایسة استدلال یك نفر پندار گرا( ایدئالیست) با یك ماده گرا( ماتریالیست) دربارة زیبایی دقت فرمائید فرید ریش هگل( 1770 – 1831 م) یك پندار گرا ( ایدئالیست) است دربارة زیبایی هنری نظری جالب می دهد، البته او زیبایی طبیعی را نیز نفی نمی كند. « هگل استدلال می كند كه زیبایی هنری زادة روح ذهنی ( سوبژكتیو) است و به همین دلیل نیز از زیبایی طبیعی برتر است. از نظر هگل زیبایی طبیعی زادة روح عینی ( ابژكتیو) است و در مقام مقایسه دانسته می شود ( فلسفه)، و گاه در پیكر شهودی كه هنگام به میان آمدنش از مفاهیم نیز سود می جوید (دین) و گاه از راه شهودی كه زاده ادراك حسی است( هنر) ضرورت مفهوم زیبایی- كه هنرمند یكی از سازندگان آن است- جز این نیست كه ابژه ی آن موردی محسوس باشد. هنر همچون زیبایی به مفاهیم كاری ندارد، بل ادراكش اساساً شهودی است و فلسفة، هنر و دین سه لحظه از جلوه های مطلق هستند. هنر یكی كنندة طبیعت و ذهن است. در دانشنامة علوم فلسفی می خوانیم كه موضوع خاص زیبایی شناسی فقط زیبایی هنری است. و زیبایی شكل ظهور ایده است. مطلق در زندگی ما، در حجاب چیزهای محسوس پنهان است. در این حضور پنهان، زیبایی است. زیبایی به این اعتبار «جلوة حسی ایده » است چیزی كه هگل به آن «ایده آل» می گفت، ایده گاه در پیكر امور حقیقی جلوه می كند، گاه در پیكر زیبایی فهم مورد نخست كار فلسفه است، اما فهم مورد دوم فقط در هنر ممكن است»[14] پندار گرای دیگر فیخته ( 1761 – 1814 م) می گوید: « زشتی و زیبائی شی وابسته به دیدگان بیننده است از اینرو زیبائی در جهان وجود ندارد بلكه در روح زیبا جا دارد»[15]

اكنون به گفته های یك ماده گرا (ماتریالیست) دربارة زیبایی توجه فرمائید،« زیبائی شناسی پندارگرا( ایدئالیستی ) همیشه به نحوی از انحاء بر استقلال مطلق زیبایی و بیگانگی كامل آن با دنیای خارج پا فشاری كرده و كوشیده است. « خود پیدایی» آن در انسان را ثابت كند، به عبارت دیگر، زیبایی را صرفاً تجلی جوهر روحانی انسان می داند. در حالی كه (از دیدگاه ماده گرایی) تمایل او به طبیعت وابسته است. ما حس زیبایی خود را مدیون كار اجتماعی هستیم.»[16] یا اینكه « زیبایی، در تنوع استثنایی و بیكرانگی تجلیاتش،‌همیشه عینی است. بدین لحاظ، هیچ كس، در هیچ جایی، بدیدن و درك زیبایی، به معنی كلی ، توفیق نیافته است، بلكه فقط تجلی عینی مجرد و تفكیك شده ای از شی زیبا را دیده است.»[17]

كسانی كه دارای نظریة ذهنی هستند، عقیده دارند كه زیبایی در عالم خارج وجود ندارد بلكه كیفیتی ذهنی است كه ذهن انسان در برابر محسوسات در خود بوجود می آورد. بنه دتوكروچه ( 1866 – 1952 م) در كلیات زیبا شناسی[18] می نویسد: زیبایی یك فعالیت روحی صاحب حس است نه صفت شیء محسوس، پس هنگامیكه بیننده ای در مقابل یك منظر ه بدیع یا اثری هنری شگفت انگیزی خود را سرگشته و شیفته می بیند. باید همانگونه كه از اثر و صاحب اثر تحسینی در خور توجه می كند، خود را نیز بستاید و از اینكه توانسته است در خود این فعالیت روحی را به وجود آورد و یا تقویت نماید كه قدرت درك و تصور آمیخته با التذاذ روانی را به او بخشیده، سپاسگذار باشد. پس در این نظریه فاعل شناسایی اصل واقع شده است. پس چه با كسی چیزی را زیبا و دیگری زشت بداند. اما نظریه عینی زیبایی را صفت موجودات خارجی دانسته و اصالت را به موارد زیبایی در جهان خارج می دهد، حالا چه كسی پیدا شود آنرا درك كند یا پیدا نشود. در زیبایی آن شی تأثیری ندارد.

بهر حال این دو نظر افراط و تفریط كرده اند، و بزرگان مكتب جمال، كه نمونه آن را در نظر حافظ شیرازی دیدیم، زیبایی را وابسته به هر دو عنصر دانسته و نقش عوامل عینی و ذهنی را نادیده نگرفته و هر دو مطلب را در جایگاه خود درك نموده و اصالت هر دو را در محدودة خودشان به رسمیت شناخته اند.

دستگاههای فلسفی دیگر نیز دربارة زیبایی دیدگاههای خاصی دارند كه برخی از آنها به مطلب زیبایی و زیبایی شناسی پرداخته اند و برخی از مكتب های فلسفی هنوز به تشریح آن نپرداخته ان، زیرا تاریخ فلسفه نشان می دهد كه دستگاههای فلسفی ممكن است مدتها فراموش شوند و یا قرنها درباره آنها سكوت شود و در مقابل برخی دستگاههای فلسفی دیگر به علل اجتماعی یا سیاسی و غیره چنان مورد توجه قرار گیرند كه قرنها تاریخ بشر را تحت تاثیر قرار داده و همة جنبه های فلسفی آنها بطور كامل نقد و بررسی شود.

از جملة مكتب های فلسفی كه دیدگاه زیباشناسی آن نیز بیان گردیده مكتبلذت گرایی (هدونیم) می باشد. این نظریه كه اصالت لذت گفته می شود، در تحلیل زیبایی به لذت بخشی اهمیت می دهد، بزرگان آن معتقدند كه هر چه لذت بخش باشد زیبا نیز خواهد بود. از همین طریق زیباشناسی را بر اساس اصالت لذت بررسی می كنند. این نظریه از یونان باستان بطور رسمی آغاز گردیده و در قرن هجدهم در اروپا مورد توجه قرار گرفته است. درنیمه دوم قرن نوزدهم نیز باز رونق گرفته و امروز نیز این مكتب طرفدارانیی دارد. آنها هنر را به عنوان یكی از جلوه های اصلی زیبایی زائیده لذت بخشی آن می دانند. اپیكور كه در سال 342 ق . م متولد شده مهمترین متفكر اصالت لذت در یونان باستان است، قبل از او كورنائیان لذت را غایب زندگی دانسته و مانند اپیكور معتقد بودند كه « هر موجودی در جستجوی لذت است و نیكبختی در لذت است.»[19] این مكتب بیشتر از جنبة اخلاقی و روانشناسی مورد توجه قرار گرفته است. در زیباشناسی تامس هابز انگلیسی ( 1588 –1679 م) را نیز طرفدار این نظریه می دانند، چنانكه استندال و سانتایانا را نیز از آن جمله شمرده اند. ویل دورانت می نویسد: « به قول سانتایاتا زیبایی لذتی است كه وجود خارجی یافته است. و استندال بی آنكه خود بداند از هابز پیروی كرده و می گوید: زیبایی وعده لذت است.»[20]

نظریة دیگری كه دربارة زیبایی و زیبایی شناسی ابراز شده، نظریه ایست كه زیبایی را دارای منشأ حیاتی یا زیستی می داند. فریدریش ویلهلم نیچه ( 1844-1900 م) از بزرگان این عقیده است « نیچه زشت و زیبا را امری بیولوژیكی می داند، هر چیز زیان بخش به حال نوع زشت می نماید. شكررانه برای شیرینیش می خوریم بلكه شیرینی آن در مذاق ما از آن روست كه یكی از منابع مهم انرژی ماست. هر شی مفید پس از مدتی لذیذ می گردد. مردم آسیای شرقی ماهی گندیده را دوست دارند زیرا تنها غذای ازت داری است كه می توانند به دست بیاورند. زشتی مایة كاهش نشاط و سوء هضم و ناراحتی اعصاب است. شیء زشت ممكن است تهوع آور باشد یا دندان را كند كند یا شاعران را به انقلاب وا دارد.»[21]

این نظریه زیستی (بیولوژیكی ) از طرف ماركسیست ها نیز مورد حمایت قرار گرفته است. نمونة دیگر از معتقدان به این ظریه چارلز داروین ( 1809 –1882 م) می باشد كه در پنجاه سالگی كتاب منشأ انواع را منتشر ساخت و منشأ تحولی بزرگ گردید. او عقیده دارد، « هنگامی كه طاووس نر، پرهای رنگارنگ خود را با حالتی غرود آمیز می گستراند و با خشم و افر به رقبای خود می نگرد، یا زمانی كه بلبلی بر علیه رقیبان خود آنقدر به آواز خواندن مشغول می شود كه خسته و كوفته نقش زمین می گردد، نمی توان منكر شد كه اعمال آنها جلب نظر ماده ها را نكند. بعضی از كبك های نر، حركاتی مخصوص می كنند كه خود رقص است و بدان وسیله نظر ماده های خود ر ا، كه به حالت اجتماع شاهد آن حركات عجیب اند، جلب می كنند. نرهای مرغ ماده را به خود متوجه می سازند. چنانكه دیده می شود جانوران نیز زیبایی و رنگ و آهنگ موسیقی را احساس می كنند»[22]در این دیدگاه احساس زیبایی در ماهیت زیستی موجودات زنده ریشه دارد، لذا داروین زیبایی را به انسان منحصر نمی كند و در كتاب مهم خود بیان می دارد كه زیبایی طبیعت از دورانهای كهن، برای ارضای احساسات انسان آفریده نشده و زیبائیها قبل از پیدایش انسان به ظهور رسیده اند. داروین هم با ارائه انتخاب طبیعی و بقای اصلح و مطالعات زیستی ( بیولوژیكی) قصد دارد زیبایی و زیبایی شناسی را در این مراحل تكاملی جای دهد.

نظریة دیگر را بایستی عشق گرایی بنامیم، زیرا این دسته عشق را منشأ زیبایی می دانند و اعتقاد دارند كه در اثر شدت علاقه ای كه به چیزی یا كسی پیدا می كنیم، آنرا زیبا می دانیم. یعنی این خواست درونی و عشق و علاقة ماست كه زیبایی را می آفریند. در این باره می خوانیم: « هر دون كیشوتی محبوب خود، دولثینثا، را زیباترین زن می داند و وابستگی زیبایی را به عشق از اینجا می توان شناخت. كه مظاهر زیبایی، در نوع انسانی، همان اندامهایی است در تن او كه اعضای ثانویه جنسی به شمار می آیند و به هنگام بلوغ بر اثر فعالیت هورمونهای جنسی شكل می گیرند»[23] این نظریه از یك سو به عقاید فروید نزدیك می شود و از طرفی به پندار گرایان ( ایدئالیست ها) نیز شباهت دارد. این نظر عكس عقیدة مكتب جمال را دارد. زیرا در مكتب جمال این زیبایی است كه عشق را بوجود می آورد. ویل دورانت در همین كتاب خود را طرفدار نظریة عشق گرایی دانسته و اعتقاد دارد كه عشق باعث پیدایش زیبایی می شود.

 


از این که از سایت ما اقدام به دانلود فایل ” بررسی فلسفه زیبایی شناسی ” نمودید تشکر می کنیم

هنگام دانلود فایل هایی که نیاز به پرداخت مبلغ دارند حتما ایمیل و شماره موبایل جهت پشتیبانی بهتر خریداران فایل وارد گردد.

فایل – بررسی فلسفه زیبایی شناسی – با کلمات کلیدی زیر مشخص گردیده است:
زیبایی شناسی;زیبایی;هنر

جعبه دانلود

برای دانلود فایل روی دکمه زیر کلیک کنید
دریافت فایل


شما ممکن است این را هم بپسندید

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *